سپیده
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید.
لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید.
در هم دویده سایه و روشن.
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید.
همپای رقص نا زک نیزار
مرداب می گشاید چشم تر سپید.
خطی ز نور روی سیاهی است:
گویی در آبنوس درخشد زر سپید.
دیوار سایه ها شده ویران.
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید.
مرغ معما
دیر زمانی است روی شاخه ی این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هماهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.
گرچه درونش پر ز هیاهوست،
مانده بر این لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت÷ر از حرف
بام و دراین سرای می رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش اوصدایی گویاست.
می گذرد لحظه هابه چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه_روشن رویاست.
رشته ز بالاوپست بال و پر او.
زندگی دور مانده:موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده ی دیوار و سایه:پرده ی خوابی.
خیره نگاهش به طرح های خیالی.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.
ره به درون می برد حکایت این مرغ:
آنچه نباید به ئل خیال فریب است.
دارد با شهر های گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
روشن شب
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور .
گر به گوش آید صدای خشک:
استخوان مرده می لغزد درون گور.
دیر گاهی ماند اجاقم سرد
و پراغم بی نصیب از نور
خواب دربان را به راهی برد.
بی صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتش افروخت.
بی خبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت.
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب،
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:
اتشی روشن درون شب.
سراب
آفتاب است و بیابان چه فراخ!
نیست در آن نه گیاه نه درخت.
غیر آوای غرابان،دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.
در پس پرده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود، می بیند
آدمی هست که می پوید راه.
تنش از خستگی افتاده ز کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.
هر قدم پیش رود،پای افق
چشم اوبیند دریایی آب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب.
رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.
سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.
جغد بر کنگره ها می خواند.
لاشخورها،سنگین،
از هوا،تک تک،آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار زجا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود گبود.
تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
شاخه ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
غمی غمناک
شب یردیی است و من،افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم، تنها ، از جاده عبور:
دور ماندند ز من دمها
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هردم این بانگ بر ارم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ،لیک،غمی غمناک است.
خراب
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که:زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.
دل را به رنج هجر سپردم،ولی چه سود،
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود.
چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست :
این خانه را تمامی پی روی آب بود.
پایم خلیده خار بیابان.
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.
لیکن کسی، ز راه مدد کاری ،
دستم اگر گرفت،فریب سراب بود.
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار روز نشاطم بود.
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال.
بانگ سرور در دلم افسرد،کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود.
جان گرفته
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من:مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند دررنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد غبار آلود.
مرده لب بربسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویدم دل:هوس لبخندی است،
خیره چشمانش با من گوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هرکه افسرد به جان با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناک زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سر نگون خواهد شد بر سر ما.
گاه می لرزد با روی سکوت:
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند!
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت.